راهنمایى اسم اعظم و اقسام آن‏
126 بازدید
تاریخ ارائه : 2/12/2013 11:39:00 AM
موضوع: اخلاق و عرفان

بدان (که خدایت به اسم اعظم راهنمایت باد و آنچه را که نمى‏دانى تعلیمت دهاد) که خداى تعالى را اسم اعظمى است که هرگاه به آن نام خوانده شود اگر بر درهاى بسته آسمان خوانده شود درهاى رحمت باز مى‏شود، و اگر بر تنگناهاى درهاى زمین به آن نام خوانده شود درهاى فرج گشوده گردد؛ و این نام اعظم را به حسب حقیقت غیبى یک حقیقتى است، و به حسب مقام الوهیت یک حقیقتى است، و به حسب مقام مألوهیت حقیقتى دیگر، و به حسب مقام لفظ و عبارت حقیقتى سوم. اما اسم اعظمى که به حسب حقیقت غیبیه است و جز خدا هیچ کس بدون استثنا از آن آگاهى ندارد به همان اعتبارى که از پیش گفتیم عبارت است از حرف هفتاد و سوم که خداوند آن را براى خود نگاه داشته، چنانکه در روایت کافى است در باب آنچه به ائمه دین علیهم السلام از اسم اعظم عطا شده، سند به امام باقر علیه السّلام مى‏رسد که فرمود:

همانا اسم اعظم بر هفتاد و سه حرف است، و از آن در نزد آصف یک حرف بود که به آن یک حرف سخن گفت و زمینى که میان او و تخت بلقیس بود درهم فرو رفت و او دست دراز کرده تخت را با دست خود برگرفت، سپس زمین به همان حالتى که بود بازگشت، و این جریان در فاصله‏اى کمتر از یک چشم به هم زدن اتفاق افتاد. و از آن اسم اعظم هفتاد و دو حرف نزد ماست و یک حرف آن نزد خداى تعالى است که آن را در علم غیب براى خود اختصاص داده. و حول و قوه‏اى نیست جز به خداى على عظیم. و مانند این روایت، روایت دیگرى هست.

و نیز در همان کتاب از امام صادق علیه السّلام منقول است که مى‏فرمود:

عیسى بن مریم را دو حرف داده شد که با آن دو حرف کار مى‏کرد و موسى را چهار حرف داده شده بود، و إبراهیم را هشت حرف، و نوح را پانزده حرف، و آدم را بیست و پنج حرف، و خداى تعالى همه این‏ها را براى محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم جمع کرد، و اسم اعظم اللّه هفتاد و سه حرف است که محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را هفتاد و دو حرف داده شده و یک حرف از او پوشیده ماند.

اسم اعظم در مقام الوهیت و تجلى آن‏

و اما اسم اعظم به حسب مقام الوهیت و واحدیت، آن اسمى است که جامع همه اسماء الهى است، جامعیتى که مبدأ اشیاء و اصل آنها باشد و به منزله هسته‏اى باشد براى درختها که تنه و شاخه‏ها و برگها همه از هسته است، یا همچون شامل بودن جمله اجزائش را مانند لشگر که شامل فوجها و افرادش است. و این اسم به اعتبار اول و بلکه به اعتبار دوم نیز بر همه اسماء حکومت دارد و همه اسماء مظهر اویند، و به حسب ذات بر همه مراتب الهیه مقدم است. و این اسم به تمام حقیقت خود تجلى نمى‏کند مگر براى خودش و براى آن کس از بندگان خدا که جلب رضایت حق را کرده باشد، و آن بنده مظهر تام او گردیده باشد یعنى صورت حقیقت انسانیت که صورت همه عوالم است باشد، و این حقیقت انسانیت است که در تحت تربیت این اسم قرار مى‏گیرد. و در تمام نوع انسان کسى که این اسم آنچنان که هست براى او تجلى کرده باشد نیست بجز حقیقت محمدیه صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و اولیاء خدا که در روحانیت با آن حضرت متحدند. و این است همان غیبى که مرتضاى از بندگان خدا در اطلاع به آن غیب مستثنى هستند. (35)

در روایت کافى است: به خدا قسم که محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم از کسانى است که خداوند از میان بندگانش از او راضى و خشنود گشته است.

حقیقت عینیه اسم اعظم‏

و اما اسم اعظم به حسب حقیقت عینیه عبارت است از انسان کامل که خلیفة اللّه در همه عوالم است و او حقیقت محمدیه است که عین ثابتش در مقام الهیت با اسم اعظم متحد است و دیگر اعیان ثابته بلکه دیگر اسماء الهیه از تجلیات این حقیقت است، زیرا اعیان ثابته تعین‏هاى اسماء الهى مى‏باشند و تعین هر چیزى در خارج، عین آن چیزى است که تعین یافته و چیزى جز آن نیست، بلى در مقام عقل است که تعین با متعین غیریت دارد. پس اعیان ثابته عین اسماء الهى هستند. پس عین ثابت از حقیقت محمدیه عین اسم اعظم اللّه است و سایر اسماء و صفات و سایر اعیان، از مظاهر آن و فرع‏هاى آن است، و به اعتبار دیگر از اجزاء آن است.

پس حقیقت محمدیه بود که در همه عوالم از عالم عقل گرفته تا عالم هیولى تجلى کرد، و جهان سراپا ظهور آن حقیقت و تجلى آن است، و هر ذره‏اى از مراتب وجود تفصیل این صورت است، و این است همان اسم اعظمى که به حقیقت خارجى خود عبارت است از ظهور مشیتى که خود بى تعین است ولى حقیقت هر حقیقتمندى به واسطه آن است، و تعینى است که همراه است با هر چیز متعین، چنانکه در روایت است: خدا همه چیز را با مشیت آفرید و مشیت را با خود مشیت آفرید. و این ساختمان وجودى که نامش محمد بن عبد اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلّم است و از عالم علم الهى براى نجات زندانیان عالم طبیعت به عالم ملک نازل شده است مجمل آن حقیقت کلیه است و همه مراتب در نهاد او هست، همان گونه که عقل تفصیلى در نهاد عقل بسیط اجمالى منطوى است.

و در بعضى از خطبه‏هاى منسوب به امیر المؤمنین و مولى الموحدین سید و مولاى ما على بن ابى طالب (صلوات اللّه و سلامه علیه) است که فرمود: منم لوح و منم قلم و منم عرش و منم کرسى و منم هفت آسمان و منم نقطه باء بسم اللّه. و آن حضرت (سلام اللّه علیه) به حسب مقام روحانیت با پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم متحد است چنانکه فرمود: من و على از یک درخت هستیم و فرمود: من و على از یک نور هستیم و بسیارى از روایات دیگر که دلالت دارد بر اینکه نور این دو بزرگوار یکى است (علیهما السلام و على آلهما).

و روایت مفصلى در کافى است که بر بیشتر آنچه گفتیم دلالت دارد و با آنکه طولانى است ما آن را از باب تیمن و تبرک به انفاس شریفه ائمه معصومین ذکر مى‏کنیم.

روایتى در بیان اسم اعظم‏

روایت در باب حدوث اسماء است از على بن محمد و او از صالح بن أبی حماد و او از حسین بن یزید و او از ابن ابى حمزه و او از إبراهیم بن عمر و او از ابى عبد اللّه امام صادق علیه السّلام که فرمود: همانا خداى تعالى اسمى را آفرید که به حرف، صدا دار نیست و در لفظ به نطق نمى‏آید و در مقام تشخص، در قالب جسد نیست و در تشبیه قابل توصیف نیست و در رنگ، رنگ آمیزى نشده است، آن اسم اسمى است بى کران و نامحدود، از حس توهم کنندگان در حجاب است، و پوشیده‏اى است بدون نقاب. پس او را کلمه تمامى قرار داد بر چهار جزء که قرین هم بوده و هیچ یک پیش از دیگرى نبود. پس سه اسم از آن چهار اسم را چون خلق به آنها نیازمند بود ظاهر کرد، و یکى از آنها را محجوب کرد، و آن همان اسم مکنون مخزون است. و اینان بودند نامهایى که ظاهر شدند، پس ظاهر همان اللّه تعالى است. و خداى سبحان براى هر یک از این اسماء چهار رکن را مسخر کرد، پس همگى دوازده رکن‏اند. سپس براى هر رکن از این رکن‏ها سى اسم آفرید که فعلى منسوب به آن ارکان بودند و آن اسم‏ها عبارتند از:

الرحمن، الرحیم، الملک، القدّوس، الخالق، البارئ، المصور، الحى، القیّوم لا تأخذه سنة و لا نوم، العلیم، الخبیر، السمیع، البصیر، الحکیم، العزیز، الجبار، المتکبر، العلى، العظیم، المقتدر، القادر، السلام، المؤمن، المهیمن، البارئ المنشئ، البدیع، الرفیع، الجلیل، الکریم، الرازق، المحیى، الممیت، الباعث، الوارث. پس این اسماء و آنچه از اسماء حسنى باشد تا سیصد و شصت اسم تمام بشود نسبتشان به آن سه اسم است و آن سه اسم رکن‏ها و حجابهاى آن یک اسم‏اند که به وسیله همین سه اسم پنهان و در خزینه غیب نگهدارى شده، و این است آنچه خداى تعالى مى‏فرماید: بگو اللّه را بخوانید یا رحمن را بخوانید هر چه را بخوانید اسماء حسنى از آن اوست.

اگر در این روایت شریف نیکو تأمل کنى اسرار علم و معرفت براى تو منکشف و درهاى مخفى اسماء الهى به روى تو باز مى‏شود، و چگونه این چنین نباشد و حال آنکه این روایت از معدن وحى و نبوت صادر شده و از آسمان دانش و جلوه‏گاه معرفت نازل گشته است.

سخن محدث کاشانى در اسم اعظم و معناى روایت‏

عارف ربانى مولانا ملا محسن کاشانى (که خدا برهانش را تابنده گرداند) در شرح این حدیث شریف مى‏گوید: اسمى که صفات مذکور در این روایت را دارد اشاره است به نخستین مخلوق الهى که در باب عقل گذشت، یعنى نور محمدى و روح احمدى و عقل کلى. و چهار جزء او اشاره است به جهت الهى. و آن سه عالمى که مشمول آن جهت الهى است عبارت است از عالم عقول که مجرد از ماده‏ها و صورتهاست، و عالم خیال که مجرد از ماده است نه از صورت، و عالم اجسام که همراه با ماده است. و به عبارت دیگر حس و خیال و عقل و سرّ. و به عبارت سوم اشاره است به شهادت و غیب و غیب الغیب و غیب الغیوب. و به عبارت چهارم اشاره است به ملک و ملکوت و جبروت و لا هوت. و قرین هم بودن اجزاء عبارت است از اینکه هر یک از آنها در تمام بودن کلمه لازم یکدیگر و وابسته به هم هستند. و آن جزء که پنهان است سرّ الهى و غیب لاهوتى است. (تا آنکه گوید:) اینکه روایت فرموده: ظاهر اللّه است، معنایش آن است که اللّه به واسطه این سه اسم ظاهر شده، زیرا که مسمى به واسطه اسم ظاهر مى‏شود و به وسیله آن شناخته مى‏شود. و ارکان چهارگانه عبارتند از:

حیات، موت، رزق و علم که چهار فرشته: اسرافیل، عزرائیل، میکائیل و جبرائیل بر آنها گماشته شده‏اند. (پایان آنچه مى‏خواستیم نقل کنیم از سخن فیض که خدا مقامش را افزون فرماید).

تحقیق در اسم اعظم و بیان روایت‏

و این تحقیق رشیق بنابر بعضى از نظرها و پاره‏اى از اعتبارات در کمال صحت و متانت است ولى مناسب‏تر آن است که اسمى که با این صفات توصیف شده مقام اطلاق حقیقت محمدیه باشد. یعنى مقام مشیّتى که نامحدود است حتى به حد ماهیت. و پوشیده‏اى است بدون نقاب به آن معنى است که از شدت ظهور پنهان است. و همچنین دیگر صفات با این مقام مناسب است که مقامى بى حد و رسم است. و آنچه فرمود: آن را چهار جزء قرار داد نیز جز با این مقام مناسبت ندارد، زیرا براى عقل چهار جزء قرار دادن درست نیست مگر با توجیهاتى که دور از حقیقت است. و اما مقام مشیّت، مقام اطلاق است و با عقل، عقل است و با نفس، نفس است و با طبع، طبع است. و مقصود از چهار جزء همان عالم عقل و عالم نفس و عالم مثال و عالم طبع است، یعنى عالمى که داراى صورت و ماده است، و عالمى که از ماده مجرد است نه از صورت، و عالمى که از ماده و صورت مجرد است ولى تعلق به ماده دارد، و عالم مجرد از ماده نه از ماهیت.

و از آنچه گفتیم معناى کلام آن حضرت که فرمود: هیچیک از آن چهار پیش از دیگرى نبود، معلوم مى‏شود. زیرا عوالم چهارگانه به اعتبار آن وجهه‏اى که به مشیت مطلقه دارند و به اعتبار جنبه یلى الرّبى‏شان همه در عرض هم قرار گرفته و هیچ یک جلوتر از دیگرى نیست چنانکه در اوایل همین اوراق در شرح: اللّهمّ انّى أسئلک من بهائک بأبهاه ... تحقیق آن را نمودیم.

و آن سه جزء که آن را ظاهر کرد عبارتند از عالم نفس و عالم خیال و عالم طبع که این سه، غبار عالم خلق‏اند و نیاز خلق از آن جهت که مخلوقند به آنهاست، و اما عقل پس آن از عالم خلق نیست بلکه از عالم امر الهى است، چون از کدورتهاى عالم هیولى منزه است و ظلمت‏هاى عالم ماده و خلق متوجه او نشده و نیازى به او ندارد آن‏سان که ماهیت به جاعل نیاز ندارد و همان‏گونه که ممتنع به واجب نیازمند نیست. پس آنچه خلق به سوى او اضافه مى‏شود و نسبت مى‏برد همان عوالم ثلاثه است و چون به مقام چهارم رسد از عالم خلق نبوده و این نقطه عقلى است که جزء چهارم مخزون عند اللّه است چنانکه فرماید: مفاتح غیب نزد اوست و جز او کسى آن را نمى‏داند. و از ادراکات خلق محجوب است، زیرا آنجا حکومت الهى غلبه دارد، و از این روست که عقول، سراپرده‏هاى جمال و جلال اویند و به بقاء اللّه باقى هستند نه به ابقاء اللّه. (دقت شود).

و آنچه فرمود: ظاهر اللّه است یعنى اللّه ظاهر به این اسماء است زیرا اللّه است که در پوشش اسماء و صفات ظاهر است، چنانکه فرماید: اوست کسى که در آسمان اله است و در زمین اله است، و اللّه نور آسمان‏ها و زمین است، و اوست اول و آخر و ظاهر و باطن و فرمود: اگر به پایین‏ترین زمین فرود آیید هر آینه بر اللّه هبوط خواهید کرد تا چه رسد به زمین‏هاى بالا و آسمان‏هاى بالا، به هر سو رو کنید وجه اللّه همان سو است. یا آنکه مراد آن است که ظاهر عبارت است از آن جهت الهى که در اسماء سه‏گانه محجوب است.

پس آن اسم چهارم به واسطه این سه اسم محجوب شده است، یعنى عالم عقل که همان جهت الوهیت است محجوب است و ظاهر. پس اگر آنچه گفتیم همان از روایت مقصود باشد اشاره لطیفه‏اى خواهد بود به آنچه اهل معرفت گفته‏اند که خداى تعالى در حجابهاى خلقى ظهور فرموده و خلق با آنکه ظهور او هستند در عین حال حجاب او نیز مى‏باشند، مانند صورتهایى که در آینه ظاهر مى‏شوند با آنکه آن صورتها ظهور آینه هستند حجاب او نیز مى‏باشند. و در اینجا اسرارى است که به افشاگرى آنها اجازه نیست.

 

 

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز   ور نه در مجلس رندان خبرى نیست که نیست

ارکان اسم اعظم‏

و ارکان چهارگانه یا موت و حیات و رزق و علم است که چهار فرشته بر آنها گماشته شده‏اند، چنانکه فیض گفت، و یا ارکان چهارگانه خود آن چهار فرشته مى‏باشند که در حقیقت به یک چیز برمى‏گردند و حقیقتشان یکى است، و دوازده رکن به اعتبار مقاماتى است که این فرشتگان در آن سه عالم دارند، زیرا حقیقت عزرائیلى را مثلا در عالم طبع مقام و شأنى است و مظاهرى در عالم طبع دارد، و در عالم مثال او را مقام و شأنى است و مظاهرى در آن عالم دارد و همچنین در عالم نفوس کلیه داراى مقام و شأن است و او را مظاهرى است در آن عالم، و این مقامات سه‏گانه در زیر سلطنت مقام چهارم مسخرند، و هر چه انتقال و ارتحال از صورتى به صورت دیگر در عالم طبیعت واقع مى‏شود به وسیله مظاهر این فرشته مقرب الهى انجام مى‏گیرد، زیرا انجام این گونه امور بى ارزش و پست با دست خود عزرائیل بدون آنکه اعوان و سپاهیانش دخالت داشته باشند واقع نمى‏شود بلکه امکان وقوع ندارد، و در حقیقت هم این گونه کارها در دست خود عزرائیل است، چون ظاهر و مظهر با همدیگر اتحاد دارند. و همچنین انتقال از عالم طبع و نشأه ماده و نزع ارواح از این نشأه به عالم مثال و برزخ به وسیله مظاهر حضرت عزرائیل که در عالم مثال هستند و فرشتگانى که گماشته شده‏اند تا روحها را از پیکرها بیرون آورند انجام مى‏گیرد. و همچنین است انتقال از عالم برزخ و مثال به عالم نفوس و از آن عالم به عالم عقل. و این نزع، آخرین مرحله نزع است که در بعضى از عوالم مانند عالم نفوس به وسیله شخص عزرائیل بدون واسطه انجام مى‏گیرد و در عوالم نازل به واسطه اعوان و انصارش. و اگر براى موجود عقلى هم نزعى باشد آن نزع معناى دیگرى خواهد داشت غیر از نزعى که در سه مرحله اولى بود. و بعضى از مراتب نزع عقلى هم به توسط عزرائیل انجام نمى‏گیرد بلکه به وسیله اسم‏هاى قاهر و مالک که حقیقت عزرائیلى در تحت تربیت این دو اسم قرار دارد، انجام مى‏گیرد و نزع خود عزرائیل نیز به وسیله همین دو اسم خواهد شد.

و همچنین است حقیقت اسرافیل و جبرائیل و میکائیل علیهم السلام که هر کدامشان را ظهورها و مقامهایى به حسب عوالم هست و ظهور سلطنتشان در هر عالمى از نظر وجود و حد وجود و شدت و ضعف غیر از عالم دیگر است. نشنیده‏اى که جبرائیل در این عالم به صورت دحیه کلبى ظاهر مى‏شد؟ و دوبار در قالب مثالى براى رسول اللّه ظاهر شد و آن حضرت دید که جبرائیل تمام خاور و باختر را پر کرده. و به همراه رسول خدا در شب معراج تا عالم عقل و مقام اصلى خودش بالا رفت تا آنکه رسول هاشمى از مقام جبرئیل به مقامات دیگر تا آنجا که خدا خواسته بود عروج کرد و جبرئیل در مقام پوزش از اینکه رفیق نیمه راه شد عرض کرد: اگر بند انگشتى نزدیک‏تر شوم فروغ تجلى بسوزد پرم! و به طور خلاصه در هر عالمى از عوالم هر کارى که انجام مى‏گیرد خواه به وسیله شخص این فرشتگان باشد و خواه به وسیله یاران و سپاهیانشان همگى فعل خداست.

 

 

عکس روى تو چو در آینه جام افتاد   عارف از پرتو مى در طمع خام افتاد
حسن روى تو به یک جلوه که در آینه کرد   این همه نقش در آیینه اوهام افتاد
این همه عکس مى و نقش مخالف که نمود   یک فروغ رخ ساقى است که در جام افتاد

کلام صدر المتألهین در اینکه ملائکة اللّه مباشر افعال اللّه هستند

صدر الحکماء المتألهین و شیخ العرفاء السالکین (رضى اللّه تعالى عنه) در اسفار اربعه چنین مى‏گوید: آن کس که در دانش الهى و حکمتى که فوق علوم طبیعى است قدمى استوار داشته باشد شکى نخواهد داشت در اینکه موجودات همگى از فعل خدا به وجود مى‏آیند بدون آنکه زمان و مکان در آنها دخالتى داشته باشد، و لیکن در عین حال مسخر قوا و نفوس و طبایع هستند و فقط خداست که زنده مى‏کند و مى‏میراند و روزى مى‏دهد و هدایت مى‏کند و گمراه مى‏سازد، و لیکن مباشر زنده کردن فرشته‏اى است به نام اسرافیل، و مباشر میراندن فرشته‏اى است به نام عزرائیل که روحها را از بدنها قبض مى‏کند و بدنها را از غذاها و غذاها را از خاک بیرون مى‏کشد. و براى روزى فرشته‏اى است که نامش میکائیل است، این فرشته مقدار غذاها و کیل و پیمانه آنها را مى‏داند. و مباشر از براى هدایت فرشته‏اى است که نامش جبرائیل است، و براى گمراه کردن، جوهرى است شیطانى و پست‏تر از فرشته به نام عزازیل، و هر یک از این فرشتگان را یاران و سپاهیانى است از قوا که مسخر اوامر خدایند. و همچنین در دیگر کارهاى خداوند سبحان که اگر خود خدا هر کار پست و نالایق را ایجاد مى‏کرد دیگر ایجاد واسطه‏ها که به امر او به عالم خلق نازل مى‏شوند بیهوده و بى‏ثمر بود، و خداوند والاتر از آن است که در ملکش چیز بیهوده و یا بیکار و معطلى را بیافریند، کسانى که کافرند چنین گمان مى‏کنند.

و اسماء سى‏گانه که براى هر رکن آفریده شده‏اند به حسب امّهات اسماء (نامهاى مادر) و کلیاتشان مى‏باشد و گر نه به حسب جزئیاتشان به شماره درست نیایند و بى نهایت‏اند، و آن اسماء از نقطه عقل که نقطه الهیه است تا هیولى از حیث نزول و از هیولى تا نقطه عقل در مقام صعود به منزله دایره‏اى است که دوازده برج دارد و یا دوازده ماه است و هر برج یا ماهى سى درجه و یا سى روز است تا آنکه به سیصد و شصت درجه و یا سیصد و شصت روز برسد. این بود سخن ما در اسم اعظم به حسب مقام خلق عینى.

اسم اعظم در مقام لفظ

و اما حقیقت اسم اعظم به حسب لفظ و عبارت، پس آن را فقط اولیاء مرضیین و علماء راسخین مى‏دانند و از دیگران مخفى است، و آنچه در کتابهاى عرفا و مشایخ از حروف اسم اعظم و یا کلمات آن نوشته شده یا از روایات صحیح گرفته شده است و یا در اثر کشف و ریاضتى است که به هنگام فراغ و انصراف از دنیا که دار وحشت و ظلمت است براى آنان روى داده است، چنانکه از شیخ مؤید الدین جندى یکى از شارحین فصوص الحکم نقل شده که گفته است، از اسم‏هاى اسم اعظم هو اللّه المحیط و القدیر و الحى و القیوم است، و از حروف اسم اعظم (ا د ذ ر ز و) است. گوید: این را شیخ کبیر در پاسخ به سؤال حکیم ترمذى گفت.

و شیخ کبیر در فتوحات گفته است: الف عبارت است از نفس رحمانى که همان وجود منبسط است. و دال عبارت است از حقیقت جسم کلى. و ذال یعنى جسم متعذّى، و راء عبارت است از جسم حساس متحرک. و زاء یعنى جسم ناطق. و واو یعنى حقیقت مرتبه انسانى. و همه حقایق عالم ملک و شهادت که عالم کون و فسادش مى‏نامند به این حروف منحصر است.

آیاتى که شامل اسم اعظم است‏

و شیخ محدث جلیل حاج شیخ عباس قمىّ (سلّمه اللّه تعالى) در کتاب مفاتیح الجنان به این عبارت مى‏نویسد: ذر ذکر بعض آیات و دعاهاى نافعه مختصره که انتخاب کردم از کتب معتبره: اول سید اجل سید علیخان شیرازى (رضوان اللّه علیه) در کتاب کلم طیّب نقل فرموده که اسم اعظم خداى تعالى آن است که افتتاح و اختتام او هو است و حروفش نقطه ندارد و لا یتغیر قرائته اعرب ام لم یعرب (یعنى قرائتش تغییر نمى‏یابد چه اعرابش بگذارند یا اعراب بر او نگذارند) و این در قرآن مجید در پنج آیه مبارکه از پنج سوره است: بقره و آل عمران و نساء و طه و تغابن. شیخ مغربى (در کتاب خود) گفته: هر که این پنج آیه مبارکه را ورد خود قرار دهد و هر روز یازده مرتبه بخواند هر آینه آسان شود براى او هر مهمى از کلى و جزئى به زودى إن شاء اللّه تعالى، و آن پنج آیه این است: (36)

1- اللّهُ لا الهَ الاّ هُوَ الْحَىُّ الْقَیُّومُ تا آخر آیة الکرسى 2- اللّهُ لا الهَ الاّ هُوَ الْحَىُّ الْقَیُّومُ، نَزَّلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ وَ انْزَلَ التَّوْریةَ وَ الانْجیلَ مِنْ قَبْلُ هُدًى لِلنّاسِ وَ انْزَلَ الْفُرْقانَ.

3- اللّهُ لا الهَ الاّ هُوَ لَیَجْمَعَنَّکُمْ الى‏ یَوْمِ الْقِیمَةِ لا رَیْبَ فیهِ وَ مَنْ اصْدَقُ مِنَ اللّهِ حَدیثاً.

4- اللّهُ لا الهَ الاّ هُوَ لَهُ الاسْماءُ الْحُسْنى‏.

5- اللّهُ لا الهَ الاّ هُوَ وَ عَلى اللّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤمِنُونَ.

دنباله سخن و دستاوردى تازه حقیقت بسم اللّه الرحمن الرحیم و اختلاف آن به حسب مقامات‏

امید است که در اسماء پروردگارت و آیات آفریدگارت با راه یابى به راه راست رفته و متوجه شده باشى که سلسله وجود و عوالم غیب و شهود از ملائکة مقربین و اصحاب یمین و فرشتگانى که به صف ایستاده‏اند و فرشتگانى که به تدبیر کارها مشغولند و فرشتگانى که به ابرها و بادها و آب‏ها مأمورند و کلیات عوالم از انواع و موجودات عالى و وجودهاى سافل و جزئیات عوالم تا برسد به تاریکیهاى تار و نشأه هیولانى همه و همه اسماء الهى هستند. و اکنون با توفیق خداى ملک منّان به شرط آنکه در اسمائش تدبر، و در آیاتش تفکر کنى و از زندان طبیعت بیرون آمده و درهاى بسته انسانیت را به روى خود باز کنى باید بدانى که از براى حقیقت بسم اللّه الرحمن الرحیم مراتبى از وجود است و مراحلى از نزول و صعود است، بلکه به حسب عوالم و نشأه‏هاى مختلف، او را حقیقت‏هاى فراوانى است و از براى او در دل سالکان به مناسبت مقامات و حالات هر یک از آنان تجلى‏هایى است، و اینکه حقیقت بسم اللّه در آغاز هر سوره از سوره‏هاى قرآن غیر از حقیقت آن است در آغاز سوره دیگر، و اینکه بعضى از این بسم اللّه‏ها بزرگ است و بعضى بزرگتر و بعضى از آنها محیط است و بعضى محاط، و حقیقت بسم اللّه در هر سوره‏اى از تدبر در حقیقت همان سوره که با بسم اللّه آغاز شده معلوم مى‏شود. پس آن بسم اللّه که براى آغاز اصل وجود و مراتب آن گفته شده غیر از بسم اللّه است که براى آغاز یک مرتبه از مراتب وجود گفته شده. و چه بسا این مطلب را راسخون در علم از خاندان وحى تشخیص بدهند.

و از این رو است که از امیر المؤمنین و سید الموحدین (صلوات اللّه و سلامه علیه) روایت شده است که فرموده: همه آنچه در قرآن است در سوره فاتحه است، و همه آنچه در فاتحه است در بسم اللّه الرحمن الرحیم است، و همه آنچه در بسم اللّه است در باء بسم اللّه است، و همه آنچه در باء است در نقطه است، و من آن نقطه زیر باء هستم.

و این خصوصیت در دیگر بسم اللّه‏ها نیست، زیرا فاتحة الکتاب (سوره الحمد) مشتمل بر تمامى سلسله وجود و دو قوس نزول و صعود است از آغاز وجود تا انجام آن، و این معنى از الحمد للّه تا مالک یوم الدین تفصیلا بیان شده. و همه حالات بنده و مقاماتش در ایّاک نعبد تا پایان سوره مبارکه گنجانده شده است. و همگى دایره‏اى که به طور تفصیل در سوره فاتحه است به طور جمع در الرحمن الرحیم موجود است، و در اسم به طور جمع الجمع هست، و در باء که الف ذات در آن مختفى است به طور احدیت جمع الجمع وجود دارد، و در نقطه‏اى که در زیر باء است و تمام دایره وجود در آن نقطه سریان دارد به طور احدیت سرّ جمع الجمع وجود دارد. و این گونه احاطه و اطلاق فقط در آغاز فاتحة الکتاب الهى است که وجود با آن آغاز شده و عابد و معبود به همدیگر ارتباط یافته‏اند.

پس حقیقت این بسم اللّه که در سوره مبارکه حمد است از حیث جمع و تفصیل عبارت است از فیض مقدس اطلاقى، و حق مخلوق به، و اوست که اعظم اسماء الهى و بزرگترین نام خداست، و همان خلیفه است که تمام سلسله وجود از غیب و شهود در هر دو قوس نزول و صعود تحت تربیت او قرار دارند، و دیگر بسم اللّه‏ها از تعین‏هاى این اسم شریف بوده و از مراتب آن مى‏باشند؛ بلکه هر بسم اللّه که براى آغاز کارى از کارها گفته شده مانند خوردن و آشامیدن و آمیزش جنسى و دیگر کارها تعینى است از تعین‏هاى این اسم مطلق، هر یک به حسب حد و مقام خود، و آن اسمى که در آن به کار رفته هرگز این اسم اعظم نیست، که این اسم، اجلّ از آن است که در مقام اطلاق و سریانى که دارد به چنین کارهاى نالایق تعلق یابد.

پس اسم در مقام خوردن و آشامیدن مثلا عبارت است از تعین اسم اعظم به تعین خورنده و آشامنده و یا به تعین میل به خوردن و آشامیدن، که همه این‏ها از تعینات آن اطلاق است. و اگر چه تعین‏ها با مطلق اتحاد دارند ولى مطلق با اطلاق و سریانى که دارد به همراه مقید نیست.

نقل و تتمیم سخن عارف کامل حاج میرزا جواد ملکى درباره بسم اللّه الرّحمن الرّحیم‏

یکى از مشایخ ارباب سیر و سلوک (رضوان اللّه علیه) در کتاب اسرار الصلوة چنین مى‏گوید: عیبى ندارد که به پاسخ اشکالى که میان اهل علم پیدا شده اشاره‏اى بکنیم و آن اشکال این است که اگر کسى در نماز بسم اللّه الرحمن الرحیم گفت بدون آنکه سوره‏اش را تعیین کند و یا به قصد سوره‏اى گفت که نمى‏خواهد آن سوره را بخواند بلکه مى‏خواهد سوره دیگرى را بخواند، در چنین بسم اللّه اشکال کرده‏اند، از این راه که بسم اللّه در هر سوره یکى از آیات آن سوره است و در این صورت غیر از آن بسم اللّه خواهد بود که در سوره دیگر است، چون ثابت شده که بسم اللّه در اول هر سوره نازل شده است بجز سوره برائت.

پس اگر بخواهیم این الفاظ عنوان قرآن بودن را داشته باشد باید قصد حکایت همان را بکنیم که جبرئیل آن را بر رسول خدا خوانده و الاّ آن الفاظ حقیقتى غیر از این ندارند. بنا بر این در قرائت شدن (یا قرآن شدن) این الفاظ لازم است که آنچه جبرئیل آن را قرائت کرده قصد شود، و آنچه جبرئیل در فاتحه قرائت کرده بسم اللّه سوره فاتحه است، و همچنین بسم اللّه هر سوره از آیات آن سوره محسوب نشود مگر آنکه به قصد بسم اللّه همان سوره خوانده شود، پس اگر تعیین قصد نشد آیه این سوره نخواهد شد بلکه اصلا قرآن نخواهد بود.

و پاسخ همه این حرفها آن است که آیات قرآن در هر عالمى حقیقتى دارد و براى هر آیه اثرهاى مخصوصى هست، و حقیقت آیه فقط آن نیست که جبرئیل آن را قرائت کرده، بلکه خواندن جبرئیل هیچ ارتباطى با ماهیت آیه ندارد.

و بسم اللّه نیز یک آیه است که در اول هر سوره نازل شده و با نزولش در هر سوره حقیقتش اختلاف پیدا نمى‏کند، و بسم اللّه سوره حمد مثلا همان بسم اللّه سوره اخلاص است، و تنها از آن جهت که چند مرتبه نازل شده لازم نمى‏آید که در خواندنش بسم اللّه همان سوره را که مى‏خواهى بخوانى قصد کنى و گر نه لازم است که در خواندن حمد هم قصد کنى که کدام یک از حمدها را مى‏خوانى، حمدى که اول نازل شده و یا حمدى که مرتبه دوم نازل شده، چون سوره حمد نیز دو بار نازل شده! بنا بر این ضررى ندارد که در گفتن بسم اللّه سوره مخصوصى را قصد نکند، بلکه اگر بسم اللّه را بى قصد سوره‏اى گفت و پس از گفتن بسم اللّه، آن سوره دیگر را خواند نیز ضرر ندارد. و این گونه اختلاف مانند اختلاف قصدى است که خارج از تعین ماهیات باشد.

نظر مؤلف در سخن عارف کامل مرحوم ملکى‏

و این سخن از آن بزرگوار (قدّس اللّه نفسه الزکیة) غریب است، زیرا اشکال به اینکه مکرر نازل شدن موجب اختلاف حقیقت در بسم اللّه باشد و یا آنکه لازم باشد آنچه جبرئیل آن را قرائت کرده قصد شود هر چند اشکال صحیحى نیست، لکن با نظر به آنچه گفتیم و با تدبر در آنچه کاملا روشن شد و باطنش مکشوف شد حقیقت امر به قدر استعدادت براى تو واضح و منکشف خواهد شد که حقیقت بسم اللّه در آغاز سوره‏ها با همدیگر اختلاف دارند، بلکه بسم اللّه گفتن به حسب اختلاف اشخاص مختلف است و بلکه گفتن بسم اللّه از شخص واحد به حسب اختلاف حالات و واردات و مقاماتش مختلف است، و در هر مقامى گفتن بسم اللّه حقیقتى مخصوص به آن مقام را دارد.

و سپاس خداى را در اول و آخر و ظاهر و باطن. همانا سخن از گونه اختصار بیرون شد و عنان قلم از دست رفت، ولى چه کنم که عشق به اسماء الهى و صفات ربانى مرا به این مقام از سخن کشاند.

بازگشت با توجه به عدم تناهى اسماء اللّه، توجیه کل أسمائک چگونه است؟

مى‏خواستم سخن را در همین جا به پایان رسانده و دفتر را از بسط مقام برچینم و از برادران بزرگوار پوزش بطلبم، ولى دوباره تصمیم برگشت به مضمون روایت: خداى را با فسخ تصمیم‏ها شناختم، و چنین اتفاق افتاد که در محضر یکى از دانشمندان بزرگ (دام ظله المستدام) حضور به هم رسانیدم و یکى از حاضران ایرادى وارد کرد و هر کس طبق مذهبى که داشت پاسخ گفت و در راه مسلک خود قدم برداشت که هر حزبى به آنچه در نزدشان است شادمانند و من اولین جواب از دو جوابى را که خواهد آمد به او دادم.

اصل شبهه این بود که اسماء الهى و صفات ربوبى قابل حصر نیست و بى نهایت است، و بى نهایت را حد کلیت و جزئیت نباشد، بلکه حد کلى و جزئى از حدود اشیاء متناهى است. بنا بر این، معناى و کلّ أسمائک کبیرة یا بأسمائک کلها (همه اسم‏هاى تو بزرگ است، یا به همه اسمایت) چیست (و کلمه همه در مورد بى نهایت چگونه توجیه مى‏شود)؟

من به این اشکال چنین پاسخ گفتم که: سؤال کننده از خدا سؤال مى‏کند به آن اسم‏هایى که بر حسب حالات و مقامات و واردات او بر او تجلى کرده، و البته اسم‏هایى که تجلى مى‏کند در هر مقامى که باشد به حسب آن تجلى که در قلب سالک مى‏کند محصور است.

و الآن در جواب مى‏گویم که: اسماء الهیه گرچه به حسب ازدواج آنها با یکدیگر و توالدى که از مزدوج اسماء مى‏شود محصور نیست و بى نهایت است، ولى به حسب اصول و امهات اسماء محصورند، که به یک اعتبار عبارتند از اول و آخر و ظاهر و باطن، چنانکه فرموده:

اوست اول و آخر و ظاهر و باطن. و به اعتبار دیگر امهات اسماء عبارتند از اللّه و الرحمن چنانکه فرماید: بگو اللّه را بخوانید یا رحمن را، هر چه را بخوانید اسماء حسنى از آن اوست. و به اعتبارى عبارت است از اللّه و رحمن و رحیم. همچنان که بنا به اعتبار اول، مظاهر اسماء غیر محصور است چنانکه فرماید: و اگر نعمت خدا را بشمارید نتوانید که بشمارید. و فرماید: بگو اگر دریا از براى نوشتن کلمات پروردگارم مرکب شود هر آینه پیش از آنکه کلمات پروردگارم پایان پذیرد دریا پایان مى‏یابد. و به اعتبار دوم (یعنى به حسب امهات اسماء) محصور خواهد شد در عوالم سه‏گانه و یا پنجگانه. (37)و اشاره به این است آنچه گفته شده است که وجود به واسطه بسم اللّه الرحمن الرحیم ظاهر شد. و همین دو اعتبار درباره صفات نیز جارى است که صفات اللّه نیز به حسب اعتبار اول (یعنى صفات مزدوجه و متولده از آنها) غیر محصور است و به اعتبار دوم (که امهات صفات باشد) محصور است در ائمه هفتگانه و یا در صفات جلال و جمال.

و الا و مبارک باد نام پروردگارت که صاحب جلال و اکرام است.

 شرح دعای سحر، تالیف امام خمینی ،ترجمه سید احمد فهری، صص 130 الی 144