خاطره ای از نماز
28 بازدید
تاریخ ارائه : 1/14/2013 1:02:00 PM
موضوع: اخلاق و عرفان

اذان ظهر تازه تمام شده بود ؛ اوایل نماز ظهر بود که فرزند خردسالم که هنوز سه سال بیشتر نداشت ، جلوی سجاده ام ایستاده بود و مستقیما از همان پایین زل زده بود به چشمهایم . انگار برای اولین بار مرا دیده بود ، لحظه ای چشمهایش را از نگاه به داخل چشمانم برنمی داشت. من هم با اینکه نماز میخواندم به چشمان حسین کوچولو خیره شده بودم ، ناگهان حالت تحیّری به من دست داد که احساس عجیبی را نتیجه گرفتم ، این خطاب به ذهنم خطور کرد که فلانی مگر نمیبینی خدا ازپشت چشمان فرزند خردسالت به تو نگاه می کند و تو حضور سخن گفتن با او را احساس نمی کنی؟

آن لحظه بود که متوجه نشدم چه حالی به من دست داد و این بیت حافظ برایم معنا شد که:

در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد        حالتی رفت که محراب به فریاد آمد